جشن سه سال بودن در کنار بردیا
پنجم خرداد رسید نفسم... کم کم داشت طاقتت تموم میشد... انقدر تو فکر تدارک تولد بودی و تو ذهن کودکانت برنامه ریزی کرده بودی که ما هم بی صبرانه مشتاق رسیدن روز تولد بودیم...
چه شب خوبی!!! شب مبعث...
ولی حیف که یه کم ناخوش بودی و هر چی به بعد از ظهر نزدیک میشدیم بهتر میشدی.... شکر خدا
خونه ی مامان بزرگ و حاجی بابا... شونزده نفری ...( به دلایلی امسال جشتمون این طوری شد.. ایشالله یه جشن دیگه هم خونه خودمون داریم)
حسابی همه چیو ریختیم به هم... بازم زحمتشون دادیم....
با هم بادکنک چسبوندیم.... با هم بریدیم و قیچی کردیم و چسب کاری کردیم... (با تشکر از بردیا کوچولوی خوش اخلاق و مامان خاطره که فایل های تولد و در اختیارمون گذاشتن امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشن)



اینم بردیای سه ساله... صاحب مجلس...



شام تولد: میرزا قاسمی... شنیسل مرغ... پیراشکی گوشت... سالاد سزار... پاناکوتا ی مغز دار... ماست موسیر... (با تشکر از همه)


اینم کیک تولد... که بابتش به دایی حمید و زندایی زحمت دادیم

که فقط برای جند دقیقه اینطوری بود.. تر و تمیر و مرتب...
بعدش توسط انگشتای یه پسرک کوچولوی خوشگل سه ساله... هیییی ناخنک زده شد!!


تولدت مبارک ... سه سالگی ت مبارک... نور چشم ما... چهار سالگی به خیر و خوشی ... سفر چهار سالگیت به سلامت
برات بهترین ها رو از خالقت میخوام...
منم مثل همیشه در روز تولدت یه خس خاصی داشتم...
حس آغازی دوباره... رسیدن به روز زیبای آغاز تنفس.... روز ابتدای بودن تو... روز ابتدای مادر شدن...
هر چی که بود... حس خوبی بود که زوالی نداشت... فزاینده بهترین تعبیریه که الان به ذهنم میرسه

با تشکر از متین که سر بردیا رو به داخل کیک فرو برد ... حالا دیگه بردیا چی گفت و چی شد و نگم بهتره!
مگه میشه یه کیک جلو بردیا باشه و ناخنک زده نشه بهش...انقدر خورد و خورد که کیک این مدلی شد:
مجبور شدیم موقع سرو کل خامه روی کیک و برداریم!

از مهمونای عزیزمون کادو گرفتی و برات یادگاری های ارزشمند نوشتن... تا خاطره امشب برامون همیشگی بشه....
امیدوارم همیشه در کنار عزیزانمون لحظه های خوبی رو سپری کنیم... و تو باشی گلی به گوشه ی جمال زندگیمون
.................................................................................................................................................
تو امدی ز دور ها و دور ها...
ز سرزمین عطر ها و نورها...
کنون به گوش من دوباره میرسد..
صدای تو...
صدای بال برفی فرشتگان...


جشن سه سال بودن در کنار بردیا 




